در بین راه به کلمن های خالی از آب می رسیم . به هر کدام از کلمن ها لگد می زنیم تا اگر درون آن آبی مانده ، استفاده کنیم . همه آنها خالی است . دهها کلمن خال از آب در مسیر افتاده است . همچنان که کلمن ها را لگی می زنیم ناگهان در کمال تعجب متوجه می شوم که درون یکی از آن ها هنوز مقداری آب خنک وجود دارد . فورا کلمن را از زمین بلند می کنم و بچه را به صف می کنم تا از آب آن استفاده کنند . آب محدود است و تعداد بچه ها که همه از تشنگی له له می زنند زیاد . به آنها می گویم به هر نفر به اندازه ده شماره شیر آب را در هانش باز می کنم . بچه ها کمی چان می گیرند و به حرکت خود ادامه می دهند .
منبع : کتاب پاتک در ظهر ، مسعود فرشیدنیا
درود
خوشحال میشم سر بزنید و بخوانید
آدرس ما:
http://howblog.blog.ir
اولین مطلب هم منتشر شده که واقعا میتونه کمک بسیاری به شما کنه